
همهچیز از یک صبحِ خاص شروع شد؛ صبحی که آسمان مرکز ماهواره کمی آبیتر بود، چای تلختر، و مدیر… مدیر الهامگرفتهتر از همیشه.
او در حالیکه نانپنیرش را با تمرکز علمی میخورد، ناگهان تصمیم گرفت پروژهای راهبردی و تحولزا اجرا کند:
«باید عدالت در پرداختها جاری شود. گزارش عملکرد بدهید تا بفهمم چه کسی چقدر کار کرده.»
در اتاق مهندسی سیستم، واکنشها متفاوت بود. کسی نمیدانست منظور از “عملکرد” دقیقاً چیست. چون در اینجا، معمولاً اگر چیزی خراب نشود، همه فرض میکنند که کار خوب پیش رفته است. و اگر خراب هم بشود، باز هم فرض میشود حتماً دست تقدیر بوده.
آقای مافیا، مردی که صورتش شبیه به یک جدول رمزنگاریشده و مغزش شبیه به بازی «شطرنج با خود»، آرام گفت:
– گزارش؟ یعنی باید اعتراف کنیم؟ رسمی؟ مکتوب؟ قابل پیگیری؟ من اگر میخواستم اینقدر شفاف باشم، رفته بودم توی حوزه انرژی پاک کار میکردم، نه توی سیستم ماهوارهای!
او بلافاصله طرحی ریخت: یک فایل ورد آماده، با فونت ۱۶، فاصله خط ۳، و محتوایی در حد جملهی طلایی «انجام شد». بعد همان را بین همه پخش کرد و گفت:
– برادرها و خواهرهای عزیز، اتحاد ما در کوتاهنویسیست.
اما در همان لحظه، آقای زرد که مثل همیشه با چشمهایی که انگار در آنها بادکنک هلیومی رقصان است، از روی صندلیاش بالا پرید و گفت:
– من از صبح دارم فکر میکنم توی گزارش بنویسم:
«در این ماه سخت کار نکردم، اما لبخند زدم و این هم خودش مهارته.»
و بعد ادامه داد:
– اصلاً یه بخشی بذاریم برای شوخیهای محیط کار. مثلاً KPI بذاریم برای خندهسازی. هرکسی روزی سه تا جوک بگه، پاداش بگیره.
و بلافاصله شروع کرد به نوشتن روی تخته:
“شاخص خندهمحور ۳.۲ واحد نسبت به بهمنماه رشد داشته است.”
وسط این هیاهو، مردی آرام، عینکی، کمی خمیده از حجم دغدغه، به نام مهندس عاقل، نشسته بود. کسی که در سکوتش هزار فایل اکسل نهفته بود، و در لبخند محتاطش، کل سامانهی کنترل وضعیت ماهواره.
او بدون هیچ سخنی، لپتاپ را باز کرد، و با همان دقتی که برد مخابرات را عیبیابی میکرد، شروع به نوشتن کرد.
یک گزارش. نه آنهایی که با «در راستای تحقق اهداف بلندمدت…» شروع میشوند و با «انشاءالله در ماه آینده…» تمام، بلکه گزارشی واقعی. با عدد. با تحلیل. با نمودارهایی که وقتی نگاهشان میکردی، احساس میکردی کارت گرافیک مغزت در حال داغ کردن است.
گزارش را فردا صبح تحویل داد.
مدیر که به گزارشهایی با تیترهایی مثل “همهچیز خوب بود”، “انشاءالله انجام شد”، یا “در دست اقدام با امید خداوند” عادت داشت، ناگهان دچار شوک اکسل-زدگی شد. چشمهایش برق زد. کسی نمیدانست از کیفیت گزارش خوشحال شده یا از اینکه بالاخره چیزی پیدا کرده که میتواند آن را در جلسات دیگر بهعنوان دستاورد مدیریت ارائه کند.
با لبخندی که فقط در عکسهای تقدیرنامه دیده میشد، گفت:
– ببینید بچهها… منظورم از گزارش دقیقاً همین بود! خدا رو شکر حرف من رو بالاخره یکی فهمید.
البته روشن بود که گزارش دقیقاً برخلاف چیزی بود که همه قبلاً ارائه میدادند و خودِ او هم معمولاً آنها را تأیید میکرد. ولی خب، بعضی چیزها فقط وقتی معنا پیدا میکنند که قابل قاب شدن باشند.
مافیا با چشمانی نیمهباز، خیره به گزارش، آرام زمزمه کرد:
– این دیگه فراتر از خیانته. این یعنی دست بردن در تعادل تاریخی بیکاری در شرکت.
او همان لحظه دستور تهیه یک گزارش ضدگزارش را داد؛ سندی که در آن «نیاز به شفافیت» بهعنوان تهدید طبقهبندی شده بود.
آقای زرد که سعی داشت با تغییر فونت گزارشش را جدیتر نشان دهد، به فونت «IranNastaliqBold» روی آورد و زیر تیتر نوشت:
«فعالیتها در حد توانایی جسمی و روحی انجام شد، لطفاً بیش از این انتظار نداشته باشید.»
و سپس به همه گفت:
– بچهها! کسی کارت دعوت داره برای اختتامیه گزارشنویسی؟ میخوام با لباس آستینکوتاه برم، یه چیزی هم توش بنویسم: «از مشارکت در این جشنواره گزارشی کمال تشکر را داریم.»
مهندس عاقل، با همان لبخند کمرنگ، در گوشهای نشسته بود. مثل کسی که میداند موجها میآیند و میروند، ولی او هنوز همانجاست، پای سیستم، مشغول تحلیل. گاهی هم، بیصدا، گزارشهایی مینویسد که نه برای مدیر، بلکه برای خودش باشند. برای آن بخشی از ذهنش که هنوز باور دارد اگر کاری درست انجام شود، شاید یکنفر، حتی به اشتباه، آن را تحسین کند.
و آقای زرد در همان لحظه در واتساپ برای گروه پیام میفرستد:
«بچهها! برای گزارش بعدی از من یه جمله آماده دارم: “ما تلاش کردیم، نتیجه نداد. ولی خب تلاشمون مهم بود!”»
